
من لبریزم ..

بعضی وقت ها { روزگار} ؛
یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

را نمیتونن بیان کنند
دلشون میگیره !!!!
میخواهـد برود یک گوشه،
بنشیـند پشتـش را کند به دنیـ ـــ ــ ـــا
زانوهایش را بغل کند
و بلند بلنـــــــــــــد بگـوید:
منـــــ دیگر بازیــــ نمیکنـــــــــــم
تمــــام.
راستی من کجای این دنیا هستم؟
آهای آدمها،
آیا کسی مرا یادش هست؟؟؟
اگرهست شما را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهائی
به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است
دلت را گندهتر کن…
ناراحت این نباش که چرا جادهی رفاقت با تو همیشه یکطرفه است….
مهم نیست اگر همیشه یکطرفهای
شاد باش که چیزی کم نگذاشتهای
و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی!
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای
اینکه ترکمون کنن درکمون می کنن...

من هنوز هم نـمی خواهم تــو را
به دسـت خاطرات لعنتی بسپـارم ...
از عشـق ؟!
از دوستـــــــــــــــــــــــ داشتنت یا دوست داشته شدنم ؟!
کجـــای کاری !
که دیگر " تـــــــــــــــــــــــــــــــو" همــه ی "مـن" هستـی !
خـودتـــــــــــــــــــــــــ را از خـودتـــــــــــــ می ترسـانی ؟!!!


برای داشتنت
دلم
تنها،
دست خالی!
با لشگر عقل و تردید
نبرد میکند!!

گونه های زبر مردانه ات را.....
بچسبان به گونه های ظریف زنانه ام ......
لبخند بزن ...... ..
می خواهم عکسی بگیرم از این روز ها.....
می خواهم ثبت خاطره کنم برای روزهای تنهاییم .......!!!..
صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
صدای در اومد... در رو باز کردم...هیچ کس نبود غیر از باد
هرشب قبل خواب روزها رو میشمارم تا اون روز
1...2...3...
ترسم اینه تا اون روز خیلی دیر شده باشه
میترسم تا اون موقع تو از تنهایی دراومده باشی و من دوباره تنهاشم
یه راهی برای من باز کن... تا دیر نشده
یه راهی برام باز کن تا دوباره با تو باشم...
ازت میخوام یه روزی از همین روزا یه بهانه قشنگ بشی
واسه برگشتن
واسه با هم بودن
یه بهانه ی قشنگ مثل تولدت...
عشقی بزرگ در زندگی، از آن رو که این عشق برای نومیدیهای بیدلیلی که ما را در چنگ میگیرد عذر موجهی میتراشد.
آلبر کامو
تو ...
خودت در واژه ها می نشینی ..!
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
و شعر را بیدار می کنی !!
اگر بیایی
چنان با حس در آغوشت می گیرم
که تو نیز بگویی
(امشب شعری خواهم نوشت)
نمیدانم چه خواهم کرد؟
پس از این درد بی درمان
نمیدانم چه باید کرد ؟
نه دل را میتوان میراند
نه هرگز میشود تاراند
فقط ایکاش این خاک
مرا در خودفرو می برد.

و گاهی با یک کلمه ... انسان نابود می شود . .
نه!!! این پست تکراری نیست!!!
فرق آرزوی من وتو....
و حماقتهای من!
تو: سلامتی وشادی همه مردم دنیا
اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد از هر جای دنیا چمدان کوچکم را میبندم و راه می افتم. ایستگاه به ایستگاه مرز به مرز.... پیدایت میکنم. کنارت مینشینم و روی سینه ات به خواب میروم
ایستگاه..... مرز به مرز.... پیدایت میکنم کنارت مینشینم و روی سینه تو بخواب میروم....
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…ولی افسوس
مدتی هست که دیگر قلم دست تو نمانده است !!!
هستم یا چهارم حالا باید از نو ببوسمت!
![]()
میارزد پس نگو... نگو که رویای دور از
دسترس، خوش نیست... قبول ندارم! گرچه به
ظاهر جسم خسته است، ولی دل دریایست...
تاب و توانش بیش از اینهاست. دوستت دارم
و تاوان آن هرچه باشد.....

با خواب دیدن تو میخوابانم .
شاید دست بردارد ،
دلتنگی دوری تو از من .
اگر چنین شد ،
باورِِ ِداشتن تو را
در سر می پرورانم .
فاصله، عشق های کوچک را از بین می برد ولی عشق های بزرگ را قوت می بخشد.
مثل باد که شمع را خاموش می کند ولی آتش را شعله ور می سازد.
تو صداش کن ،
من دزدکی فاصله ها رو بر می دارم ...


مصراع نخست : من تو را می بوسم
در مصرع ِ بعد هم تو را می بوسم
ایراد ندارد ، به كسی چه اصلاً
شعر خودم است ، من تو رامی بوسم
مهم نیست سن و شرایط ما چیست !
مهم آنست که هنوز توانائی های دست نخورده ای در درون ما وجود دارند و زیبائی تازه ای در انتظار ظهورست

گاهی با یک قطره ... لیوانی لبریز می شود !
گاهی به یک تلنگر ... بهمنی می ریزد !و گاهی با یک کلمه ... انسان نابود می شود . .




